تبلیغات
میعادگاه عاشقان حضرت ماه - نماز جمعه تاریخی
                                               میعادگاه عاشقان حضرت ماه





جانم فدای رهبر
AriaTemp.ir
نماز جمعه تاریخی
سه شنبه 26 مرداد 1389
خاطرات نماز جمعه تاریخی به امامت رهبر در مرقد امام.به ادمه مطلب مراجعه شود....

قصه از اونجا شروع شد که صدا و سیما شروع کردند به تبلیغات. آقای یامین پور هم که از تاریخی بودن این نماز جمعه میگفت.من هم کلی جوگیر شدم و خانواده رو مجبور کردم که من رو ببرند. چند بار سعی کردند من رو منصرف کنند، اما یادشون نبود: "بسیجی خستگی را خسته کرده".از ما اصرار و از اون ها انکار. روز جمعه بین تعطیلی امتحانات بود اما من سرسختانه اصرار میکردم .چون شهر ما به تهران نزدیک بود و حدود 3 ساعت فاصله داشتیم، ساعت 5 صبح به اتفاق خانواده یک روحانی راه افتادیم و با 2 ماشین حرکت کردیم. بین راه اتوبوس های مختلف از شهر های مختلف رو دیدیم، دوچرخه سوار ها ، موتور سوار های هلال احمر که یک پرچم به موتورشون بسته بودند، افرادی که پیاده میرفتند و ...

به قم که رسیدیم چند نشریه و عکس امام به ما دادند. ما هم برای احتیاط 10-12 تا از هر کدام گرفتیم! من هم از خدا خواسته ، یکی از نشریات که عکس بزرگی از امام رو داشت پشت شیشه زدم و خیلی خوشحال بودم که ماشینمون هم حالا مثل ما بسیجی شده! اما نمیدونستم این عکس ها چه استفاده های دیگه ای هم داره! بالاخره رسیدیم به پارکینگ ها. قبلا به من گفته بودن باید مسیر زیادی رو راه برم، اما نمیدونستم این زیاد از نظر اون ها چقدره.تازه میگفتند مسیر چند کیلومتر نزدیک شده! ما هم راه افتادیم و رفتیم و رفتیم و رفتیم..... . اما مگه میرسیدیم؟حتی یک سایه بان هم گیر نیاوردیم که پرچم ایران رو داشته باشه و ما هم کمتر زیر آفتاب بسوزیم.گفتند این خدمات فقط مخصوص مسافرهایی بود که با اتوبوس اومده بودند!

وقتی رسیدیم اطراف مرقد صحبت های احمدی نژاد شروع شد. حدود ساعت 10. چند دقیقه هم معطل شدیم تا جایی برای نشستن پیدا کنیم. عاقبت تصمیم گرفتیم وسط خیابون بشینیم. من که امید داشتم برم داخل حرم و رهبر رو از نزدیک ببینم! از نزدیک که ندیدیم هیچ ، از دور هم ندیدیم...کم کم اطراف ما هم شلوغ شد و جایی که ما نشستیم تبدیل شد به صف های اولیه نماز. اول خانم ها شروع کردند به بادزدن خودشون، ولی نمیدونستند این تازه اولشه!

صحبت های احمدی نژاد به خوبی تمام شد.اما صحبت های سید حسن....

هنوز چیز زیادی نگفته بود که مردم شروع کردند به شعار دادن.مرگ بر منافق... بیشتر جوان ها شعار میدادند و مسن تر ها ساکتشون میکردند. اما جوان ها از رو نمیرفتند. کارشون رو با هزار دلیل و برهان توجیه میکردند. ما که داخل نبودیم اما از طریق بلند گو ها و دوربین هایی که از داخل فیلم میگرفتند، از اوضاع خبردار شدیم. اصلا نمیفهمیدیم سید حسن چی میگه.چند نفر جوان هم که توی راه بندان گیر کرده بودند، همون جا ایستاده شعار میدادند. به خصوص یک طلبه که خیلی با حرارت شعار میداد.دیگه نور علی نور شده بود. کلا نفهمیدیم سید حسن چی گفت فقط وقتی صلوات میفرستاد، مردم هم مجبور میشدند صلوات بفرستند و کل جمع یک دست میشد.

خلاصه صحبت های سید حسن تمام شد و یادگار خوبی برای ما گذاشت و بعدش رهبر اومدند.با اینکه تصویر مستقیم نداشتیم و بین ما چند دیوار بود، اما همه مردم ایستادند و شعار دادند.لذتی که از گفتن "ای رهبر آزاده، آماده ایم آماده"میبردم رو با هیچ چیز عوض نمیکنم.خطبه های رهبر شروع شد و خورشید هم به وسط آسمان رسید. یک عده که زیارت کرده بودن و خسته بودند میخواستند برگردند. از بین جمعیت رد میشدند و مردم هم به قدر کافی کلافه بودند که گل بود به سبزه نیز.... . یک عده میگفتند شما که میخواستند برگردید چرا رفتید؟ اما نمیدونستند این بندگان خدا از دیروز تا حالا اینجا هستند و حق دارند خسته باشند. بحث ها بالا کشید اما با وساطت یک عده آروم شدند.

نشریه هایی که گرفته بودیم اینجا به دادمون رسید چون سایه بان های خوبی بودند.چند نفر اطرافمون هم نشریه ها رو قرض گرفتند.ما هم برای اون جوانایی که اینارو به ما دادند دعا میکردیم. اتفاقا از بالا نمای خوبی هم داشت! وقتی از بالا فیلم برداری میکردند یک عکس بزرگ از امام رو میدیدند! زیر سایه نسبتا خوب بود اما اگه جایی از بدنت زیر آفتاب میموند، طی چند ثانیه میسوخت!

کم کم به فکر افتادیم آب گیر بیاریم چون آب هامون به نقطه جوش رسیده بودند. بین راه چند نفر هم بطری هاشون رو به من سپردند تا تا آب بیارم. غافل از اینکه ده ها نفر دیگه هم مثل ما تشنه هستند و توی صف. از دور که شلوغی جمعیت رو دیدم منصرف شدم و ناامیدانه برگشتم و با همون آب گرم خودمون سر کردیم. اولش کمی ناراحت بودم که چرا خطبه ها طولانی شد. چند نفر هم خسته شدند و برگشتند، اما وقتی آقا بین صحبت هاشون اشاره کردند به گرما و اوضاع ما، دیگه گرما رو هم فراموش کردم. خوش حال بودم از اینکه آقا به یاد ما هم هستند.

 

بالاخره خطبه ها تموم شد. آسفالت کف خیابون هم به قدر کافی داغ شده بود! و گرما به حد نهایی خودش رسیده بود. حالا در این شرایط باید نماز میخوندیم!با هزار سختی و دردسر نماز رو تموم کردیم. وقتی پیشانیم رو روی زمین میذاشتم صورتم میسوخت. حتی نمیشد دست رو روی زمین گذاشت.دیگران هم وضع مشابهی داشتند. اما وقتی مکبر گفت دو رکعت نماز ظهر به امامت ولی امر مسلمین... انگار نتیجه همه زحماتم رو گرفته بودم و از اومدن پشیمون نبودم. اصلا دوست نداشتم نماز تموم بشه ولی هر آغازی پایانی داره...

تصمیم گرفتیم با جمعیت برگردیم. اما نمیدونستیم مردمی که از شهرستان اومده بودند و مردم ساکن تهران هم همین تصمیمی رو دارند و در خروجی برای همه مشترک بود....در طول راه برگشت شعر "یاد امام و شهدا" رو گذاشتند. البته من نفهمیدم پخش زنده بود یا غیر زنده.انگار حاج سعید داشت همون لحظه میخوند.مردم هم همراهش زمزمه میکردند.من هم تو حال و هوای خودم بودم... تا رسیدیم به جایی که راه باریک شد. انگار همه جمعیت تو همون یه ذره جا جمع شده بودند.فشار جمعیت خیلی زیاد بود. نمیدونم مسئولین و برگزار کنندگان این جمعه تاریخی چه افرادی بودند ولی به خودشون زحمت ندادند و از ماشین های آتش نشانی که اونجا بود استفاده کنند.انگار فقط تزئینی بود.فقط چند نفر انسان خیّر از بالای ساختمان ها بطری های کوچک آب معدنی رو روی مردم خالی میکردند! البته فکر کنم تا رسیدن آب ها به پایین نصفشون بخار میشدند....

صد رحمت به زمان امام که خدماتشون بهتر از الان بود.اون هلیکوپتر هایی که مدام برای فیلم برداری از بالای سرمون رد میشدند، حالا غیبشون زده بود...  چند نفری هم غش کردند تا رسیدیم به جایی که زن و مرد قاطی شد. یک نفر بین جمعیت گفت ثواب نمازی که خوندیم پرید! فشار به حدی بود که نمیشد مردم رو حتی ذره ای جدا کرد.هم برادر ها ناراحت بودند، هم خواهر ها! البته نباید جوان مردی همین برادر ها رو نادیده گرفت که زنجیره ی انسانی تشکیل دادند تا جلوی فشار جمعیت رو بگیرند تا  خانم ها خارج بشند. مدیریت مسئولین صفر، جوان مردی مردم یک. مطمئنا این بخش در حوزه کاری جناب شهردار نبود وگرنه اوضاع خیلی بهتر از این میشد. از کسی شنیدم مسئول برگزاری سید حسن بوده. راست یا دروغش رو پیگیر نشدم....

اما وقتی از اون راه بندان نجات پیدا کردیم انگار به بهشت رسیدیم.هم قیامت رو به چشم دیدیم و حس کردیم، و هم بهشت. یک آب نما یا حوض بزرگ درست کرده بودند و مردم هم مثل (با عرض معذرت)آّب ندیده ها اطراف حوض میرفتند و آب رو روی سر و صورتشون می ریختند. چند نفر هم رفتند وسط آّب ها و بطری های مردم رو پر کردند. در این شرایط آدم هر قید و بندی رو فراموش میکرد. بطری ها رو آب میکردیم و روی سرمون خالی میکردیم.مطمئنم در طول عمر 15 ساله ام هیچ لذتی رو بالاتر از این تجربه نکرده بودم و نخواهم کرد. وقتی همه چادرم خیس شد راضی شدم برگردیم. اما امان از تشنگی...

یک مرد که دید ما خیلی تشنه هستیم مقداری از آبش رو به ما داد با اینکه قرار بود همین آب رو برای افراد دیگه ای ببره. و واقعا هم مرد بود... .تازه رسیدیم به جایی که باید همه مسیر رفته رو برمیگشتیم. همون راهی که هرچی رفتیم نرسیدیم.احتمالا کلاغ قصه ها هم همین اطراف بود...

فقط یه مشکل کوچک داشتیم. مسیر رو گم کرده بودیم! از چند نفر نیروی انتظامی و بسیجی که نقشه ناطق شده بودند پرسیدیم، اما یکی شرق رو نشان میداد و یکی غرب. هیچ کس نمیدونست پارکینگ ما کدوم طرفه. مردم هم نمیدونستند.یک ایستگاه صلواتی هم دیدم که میوه و کیک و ساندیس و آب میدادند! همان ساندیس های نظام! از شانس خوبم از اولین نفری که پرسیدم آب کجاست، به سمت ایستگاه ها اشاره کرد و گفت همه چیز میدن اما اگه فقط آب میخوای بطری من رو بردار. من هم از خوشحالی داشتم بال میاوردم چون دیگه مجبور نبودم توی اون صف عریض و طویل بایستم.واقعا مردم اینجا آدمای دیگه ای بودند. همون رحم  و مروت زمان انقلاب رو داشتند. انگار به گذشته برگشته بودیم.....

بالاخره یک از مسیر ها رو انتخاب کردیم و راه افتادیم. ذخیره آّب هم خیلی زود تمام شد. هر تانکر هم به قدر کافی شلوغ بود. اما هرچه جلوتر میرفتیم خلوت تر میشد. بین راه یک نفر بستنی میفروخت، اما گران تر از قیمت اصلی.هرچه فکر کردم نفهمیدم کارش درست بود یا غلط. از طرفی اوردن بستنی تو این شرایط سخت بود. از طرفی قیمت در تمام کشور ثابت بود و باید همان مقدار رو حساب میکرد.....

بین راه هم کمی گم شدیم تا عاقبت به مقصد رسیدیم. البته توی شلوغی ها، هم سفرمان را هم گم کردیم.

سفر ما هم به پایان رسید و من از اون روز فقط سوختگی پوستم رو برای چند روز یادگار داشتم و بهش افتخار میکردم.ما به امید چفیه آقا رفتیم و....

تا مدت ها خاطره این سفر رو برای همه تعریف میکردم. به خصوص شعار دادن هاش...

این روزها دلم تنگ شده برای اون نماز جمعه. با این که آقا رو ندیدم، احمدی نژاد رو هم ندیدم، اما انگار این نماز فراتر از دیدار بود....

و این سفر همیشه به یادم میمونه، شاید بیشتر از سفر به کربلا، زیر باد کولر اتوبوس ها و هتل ها...

ارسال شده توسط یه دختر بسیجی در ساعت 04:49 ب.ظ | نظرات()